تبليغاتX
زندگی جاریست ... مثل خون در رگ !!!

زندگی جاریست ... مثل خون در رگ !!!

خدایا یاریم کن اگر چیزی شکستم دل نباشد !!

همین و بس !!

دلم گرفته ...

نمیدونم از چی یا از کی ولی نمیخوام بریزم تو خودم و مثل همیشه لبخند بزنم ...

نه ، من نمیتونم ... یعنی میتونم ولی نمیخوام ...

میخوام حرفامو از دلم بریزم بیرون ... شاید با این حرفا ... شایدم با این اشکا ...

نه ... انگار اینم نمیتونم ...

حرفای من بیشتر به درد نگفتن میخورن ...

راحت نیستم ، هیچوقت راحت نبودم ... هیچوقت نتونستم اون چیزیو که ازش ناراحتم رو

اونجوری که میخوام بنویسم یا بگم ...

همه ی حرفام همیشه سانسور شدن ... همیشه گذاشتمشون واسه یه وقت دیگه ...

نمیدونم این " یه وقت دیگه " کی میرسه ...

شایدم هیچوقت نرسه ... آره میدونم نمیرسه ...

مثل همیشه باید سرمو گرم چیزای چرت کنم تا یادم بره ...

میدونم مسخرست ولی تنها راهه ...

آره من میتونم از چیزای چرت دور و اطرافم حرف بزنم ...

از اینکه شبا با آینه میخوابم ...

از اینکه یادم میره ناخنهامو کوتاه کنم ... شایدم وقت نمیکنم ...

از اینکه ظرف شستنو دوست دارم ! میدونم که تو هم میدونی ...

ولی این تنها اسمیه که میتونم روش بذارم که وقتی شروع میکنم به ظرف شستن

آنچنان غرق فکر و هپروت میشم که نمیفهمم کی تموم شدن ...

من دستم کنده ولی خودم طولش میدم ...

آره ، طولش میدم تا یه کم با خودم باشم ...

یه آهنگ غمگین که بهم آرامش میده ...

یه بار نه دو بار نه سه بار نه ... سیر نمیشم ازش ...

دوست دارم هی بزنم اولش ...

شاید خیلی وقتا هم اصلا به جمله هاش گوش نکنم ولی دوست دارم صدای اونو بشنوم ...

آره همین بهتره که خودمو سرگرم چیزای بچه گونه بکنم ...

به سر کشیدن پارچ آب یا ناخنک زدن به غذا قبل از آوردن به سر سفره ...

یا تنبلی کردن واسه باز کردن در ، که بعد از چند بار که یکی هی هی زنگ میزنه

بار آخر آیفونو بردارم و با حرص تمام بگم بله ...

و از اون ور صدای نا آشنایی بیاد و کلی خجالت بکشم ...

آره ، بذار همین که بعد از کلی اصرار خودم موهامو کوتاه کنم و بعدش پشیمون بشم

بشه بزرگترین دغدغه ام ...

که وقتی میرم جلو آینه و آرایش میکنم و به خودم میرسم ، کسی بهم نگه

که قراره جایی بری ؟! یا کسی میخواد بیاد ؟!

که منم توجیهش کنم که مگه حتما باید کسی بیاد تا من به خودم برسم ؟!

اصلا مگه من واسه بقیه اینکارو میکنم که اینو میگی ؟!

واسه خودمه ... واسه دل خودم ... واسه روح خودم ...

دوست دارم حموم کردنم دوساعت طول بکشه ...

که آبو باز کنم و بشینم زیرش و با خودم باشم ...

آبو سرد کنم ... بعد گرم کنم ... دوباره سرد کنم ...

رگهای دستم زیر آب سرد خیلی خوب مشخص میشه ...

آخرشم تو یه ربع آخر همه ی کارامو بکنم و بیام بیرون ...

بذار کودک بمونم ...

بذار فقط به اینا فک کنم و یادم بره که چند سال دارم ...

کفشی رو که اندازه ی پام نیست به زور پام کنم ...

با اینکه پامو زخم میکنه و نمیتونم راه برم ، ولی چون دوسش دارم مهم نیست ...

بذار همینجوری هم خوش باشم ...

با چند بار دیدن یه فیلم که خیلی دوسش دارم و هر بار با دقت تمام می بینم ...

پارک وی ... لاست ...

آره میخوام همون بچه ای باشم که از خدا تو ذهنش یه تصویر ساخته ...

من ایمان دارم به قبولی اون نمازی که اون دختر اومد و تو مسجد خوند ...

با آستینای تا شده ، با شلوار نسبتا کوتاه که فک میکنم جورابم پاش نبود و شالش که کشیده بود

جلو و از پشت موهاش دیده میشد ...

با اینکه اونجا چادر بود ولی چادر سر نکرد و همونجوری نمازشو خوند ...

من میدونم نمازش قبوله ... چون بهش ایمان داره ...

فقط نماز نیست ... فقط ظاهر آدما نیست ...

اندازه ی یه انسان تو کل جهان هستی نقطه ای بیش نیست ...

آره همون نقطه ای که با خودکار رو کاغذ میذاریم ...

خدا نمیاد ببینه رد مهر رو پیشونیه کی جا کرده ...

تو لحظه های خوشیت یه بار تو دلت بگی " خدا ممنون " کافیه ...

یا وقتی از کنار کوه های عجیب میگذری ...

یا وقتی بارون میاد ...

همه میگن بارون ، اما من میگم " عشق بازی خدا با بنده هاش " ...

ولش کن ... نمیخوام حتی به اینم فک کنم که قبل از این دنیا تو یه دنیای دیگه زندگی کردیم ...

به نشونه ی اینکه وقتی با خدا حرف میزنیم یا وقتی قرآن خونده میشه ...

موهای بدنمون سیخ بشه ...

در می کده هم خدای بینی ، با خلق خدا اگر نشینی ...

آره همینه ... خود خودش ...

من باور کردم که زندگی اجبار نیست ...

خوشم اومد از این جمله که زندگی دو روزه ، الانم تو عصر روز دومیم ...

شاید بگم دوست دارم همین الان بمیرم ولی ...

همه میدونن که ته دلم این نیست ...

به این حقیقت رسیدم که

من اگر برخیزم ، تو اگر برخیزی ...

همه هیچ کاری نمیکنن و فقط نگاهمون میکنن ...

این بازی کی میخواد تموم بشه ؟! کی باید تمومش کنه ؟!

خودمم میدونم ... خودتم میدونی ... اونم میدونه ...

که من فقط دارم خودمو گول میزنم ...

تکرار اشتباهای گذشتم ... همینه و بس !!

بی خیال ... نمیخوام فکر کنم بهش ... با اینکه یه لحظه هم از ذهنم بیرون نمیره ...

با اینکه دوسش دارم ...

نمیخوام فکر کنم ...

آره جونم ، بزن به بی خیالی ...

میخوام بچه باشم و بچه گونه فکر کنم ...

کاش کوچیک می موندم تا حرفامو از نگاهم بخونن ... نه حالا که بزرگ شدم و فریاد هم که میزنم

باز کسی حرفمو نمی فهمه ...

 

 

" خدایا فاصله ات تا من خودت گفتی که کوتاهه ...

از اینجا که من ایستادم چقدر تا آسمون راهه ؟! "

 

 

 پ.ن1 : تب دنیا نمیذاره ... سر راه بهشت من درخت سیب می کاره ...

پ.ن2 : میدونم من اگر برخیزم ، تو بر نمیخیزی ...

پ.ن3 : نخورده ، مستم !!

پ.ن4 : من از روییدن خار بر سر دیوار دانستم که والایی بدین بالانشینی ها نمی باشد ...

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 15:9  توسط سوزان  | 

یا ضامن آهو ...

دلم خیلی برات تنگ شده ...

خودت میدونی که چقدر دوستت دارم ...

میدونی فقط از شرم گناهامه که نتونستم سرمو بالا کنم و صدات کنم ...

ولی الان دارم صدات میکنم ، دارم باهات حرف میزنم ...

میدونی دیگه خواستم که خوب باشم ...

همونجوری که تو دوست داری ... همونجوری که خدا دوست داره ...

امام رضا ... لایق نمیدونی ما رو هم بطلبی بیایم پا بوست ؟!

امروز چه روز با شکوهیه ...

خودت میدونی چقدر انتظار این روزو کشیدم ...

میدونم با اینکه سرت خیلی شلوغه ولی منو هم داری می بینی ...

منم ازت عیدی میخواما ... یه وقت دست خالی ردم نکنی !

با اجازه ی تو اگه پسر دار شدم میخوام اسمش " رضا " هم داشته باشه ...

رضای خالی که نمیشه چون اسم داداشمه ... امیر رضا ...

یا اصلا ترکیب اسم دوتا داداشام چطوره ؟! محمد رضا ...

امام رضا ، اسم خواهرت معصومه است ... منم اسمم معصومه است و اسم

داداشم رضا ... به حق خواهرت ... یه نگاهم به من بنداز ...

خیلی دوستت دارم ...

خیلی زیاد ...

منتظرما !!

 

پ.ن 1 : این متن بیشتر واسه اینه که وقتی پا به سن گذاشتم احساسات و خاطرات هرچند

بچگانه ی این دوران واسم تداعی بشه ... تو دلم بیشتر باهاش حرف میزنم ...

پ.ن 2 : یه طوری گفتم پسرم که انگار پا به ماهم !!

پ.ن 3 : امیدوارم همسر آینده ام مخالفتی با این اسم نداشته باشه !!

پ.ن 4 : شرمنده من حالم زیادی خوبه !! بذارین به پای دیوونگی و بچگی و اینا !!

پ.ن 5 : یه حرف یادگاری ...

تو بن بستهای زندگی ، راه آسمون بازه ... پرواز را بیاموز !!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 13:51  توسط سوزان  | 

شاید همین روزها ...

کی طلوع خواهم کرد ...

گفته بودم می خواهم به آسمانها سفر کنم اما این بار نه از روی زمین ، بلکه از زیر خاک ...

 آنجا که عشق در قلب آدمها می ایستد و با حلقه های عروسی مدفون می شود ...

همانجا که نه می بینی ، نه می شنوی ، نه لمس می کنی ، نه می چشی ...

 آنجا که حدقه های چشم از خاک پر شده اند و هیچ کلمه ای معنی ندارد ...

کسی برای زندگی با خاک مبارزه نمی کند و خیلی ها دور از زمین و زندگی بدنبال بهشت می گردند ...

آنجا که ظلمت عظیم است و اشباح مبهم بدنبال آشنا می گردند ...

دلم میخواهد با خودم باشم ، با تردیدهایم ، با آرزوهایم ، با آرامش و رضایم و با وحشت و بی قراریم ...

چشمان من همیشه نیمه باز است ...

به که بگویم ... اندکی هراسانم !!

اینجا همه چیز مبالغه آمیز است ...

خرابی خرابتر و ویرانی ویرانتر ... و مرده ها مرده ترند ...

اینجا زمین لرزیده است ، حادثه ای دست خوشبختی را گرفته و با خود برده ...

 اینجا به ناچار باید خود را در نهری گل آلود دید ...

 اینجا همه چیز دلخراش و رنجور است ...

 اینجا همه موها را آشفته و گریبان ها را چاک داده اند ...

مخلوطی از افسانه و حقیقت ...

باور و ناباوری اتفاق افتاده !!

زمین همه چیز را بلعیده ...

 من کی طلوع خواهم کرد ...؟!

 آنجا که خورشید از سینه ی دریا بالا می آید ، تمام زندگیم را به یک مطلق ابدی پیوند می زنم و

 همه ی آرزوهای رنگین را که زمانی بی قرارم می ساخت ، دور میریزم ...

و چون کبوتری بر ایوان خانه ی دلم می نشینم ...

دلم میخواهد نسیم امید بورزد ...

 و او ... همیشه با من است ...

و من ... نزدیک به نزدیکتر از رگ گردن !!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 12:12  توسط سوزان  | 

یعنی قبوله ؟!

 

طرز نماز خوندن یه دختر هجده ساله :

 دستشویی , شستن آرایش ...

 باز کردن فرق سر , وضو , حوله , چادر , سجاده نماز , نشد هم یه مهر !

 نیت ....

 بسم الله الرحمن الرحیم

 دیگه ایندفه نمیذارم حواسم پرت بشه ...

 ولی خودمونیما این نمازم یه جور ورزشه ها !!

 پاشو , خم شو , بشین ...

 عه ! این مهرو ببین , باز با پیشونی خیس سجده کردن !!

 چقد رنگش عوض شده  !!

 یادم باشه بعد از نماز عوضش کنم ...

 راستی ساعت چند بود ؟!

 الانه که اون سریاله شروع بشه , زود باش !!

 وایسا ببینم , مریم زنگ زده بود یه شماره ی دیگه افتاده بود آخه !!

 یادم باشه اومد ازش بپرسم ...

 ای بابا , یه کم آرومتر صحبت کنین دیگه !!

 حواسمو پرت می کنینا , به من چه گناهش میاد پای خودتون !!

 یه کتاب جالب داشتم !! کجا گذاشتمش ؟! باید تو کمدم باشه ...

 وای چقدر دلم واسه فاطمه ( خواهر زادم ) تنگ شده , بچه ی بد !! ( تکیه کلامش )

 عه کامپیوترو روشن گذاشتم ؟!

 امروز چندمش بود ؟! چند شنبه است ؟!

 یه زنگ به فرزانه بزنم !! وای داداشش چه بانمک بود ...

 ای خدا باز پشتم میخاره ! الان سر نماز چجوری بخارونمش ؟!

 راستی !! تو منو میخواستی ؟! هه تو اون فیلمه ...

 راستی راستی رکعت چندم بودم ؟!

 واااااااای باز حواسم پرت شد! خدا جون خودت ببقش !!

 

 و السلام علیکم و رحمت الله و برکاته ...

دعای بعد از نماز :

 خداجونم نمازمو قبول کن ببخش الان فیلمه شروع میشه فقط خواستم بگم که آرزوهام یادت نره !!

 

 پی نوشت 1 : زیاد جدی نگیریداااااا !!! همیشه اینجوری نیست !!

 پی نوشت 2 : خدا خیلی مهربونه قبول میکنه !! ولی آیا براستی قبوله ؟!

 پی نوشت 3 : برحمتک یا ارحم الراحمین !!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 18:18  توسط سوزان  | 

شاید تولدی دوباره ...

<< یا حق  >>

 از دست نوشته های خودم :

و امروز دوباره برگشتم به خودم , به گذشته ی خودم , به حسرتهای گذشته و

کاش و ای کاش های همیشگی و مکرر خودم...

امروز پی بردم به عمق و ریشه ی کلمه ی " تاوان " ,پی بردم به رگهای نیمه

آشفته ی " اشتباه " , امروز برای خودم معنی کردم حسرت را و چشیدم

طعمی آشنا و تلخ را , طعم تلخ شکلاتی را که عشق نام داشت...

امروز فهمیدم دیر شده است , خیلی دیر...

دیر است برای نگریستن و گریستن و گسستن و شکستن وپیوستن...

آری دیر است , برای همه چیز دیر است...

برای حسرت خوردن , حتی برای خندیدن به ناکامی عشقی خام که میگوید:

دوستت دارم چون نیازمند توام...

دیر است برای یادآوری تهوع آور روزهای گذشته...

دیر است برای آه کشیدن , برای نگاه کردن , برای از دست دادن...

دیر است به خاموشی چراغی پی بردن , دیر است برای توجه کردن به

نگاهی پرمعنا...

برای شمردن قطره اشکها , برای رسیدن , برای فکر کردن , حتی برای مردن

هم دیر است...

دیر است برای نگاه کردن به باد که چگونه لحظه های زندگی را با

خود می برد!

دیر است برای دیدن , دیر است برای شنیدن , دیر است برای لمس کردن,

دیر است برای چشیدن...

آری دیر است برای همه چیز ... انگار برای دیر کردن هم دیر است!

فقط و فقط یک چیز باقی میماند که هیچوقت برایش دیر نیست , آری...

برای از نو شروع کردن هیچوقت دیر نیست...

و من از نو شروع کردم...

گذشته ی خود را مچاله کردم , مچاله اش بزرگتر از خودش بود , خیلی

بزرگتر ولی با یک جرقه ی کوچک , آتش گرفت , سوخت , سوخت و خاکستر

شد , خاکسترش سهم باد بود که با خود برد...

تنها چیزی که برایم مانده است , یک کوله بار خاطره و یک بغل تجربه است!

و آینده ای در پیش که از خداوند خواسته ام خودش برایم رقم بزند...

خداوندا...

مرا هیچگاه واگذار نکن به خودم ٬ حتی به چشم به هم زدنی

نه کمتر و نه بیشتر!!

( حرفای سمت چپ وبلاگ رو هم بخونین , همون "درباره ی وب" ) مرسی!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 19:50  توسط سوزان  | 

مهربانم ...

!مهربانم ... ای خوب

یاد قلبت باشد... یک نفر هست که این جا

بین آدمهایی که همه سرد و غریب اند با تو

تک و تنها به تو می اندیشد

و کمی

...دلش از دوری تو دلگیر است

!مهربانم ... ای خوب

...یاد قلبت باشد

یک نفر هست که چشم

:به رهت دوخته و شب و روز دعایش این است

زیر این سقف بلند ... هر کجایی هستی... به سلامت باشی

و دلت همواره ... محو شادی و تبسم باشد

!مهربانم... ای خوب

...یک نفر هست که با تو ... تک و تنها با تو

...پر اندیشه و شعر است و شعور

...پر احساس و خیال است و سرور

!مهربانم ... این بار... یاد قلبت باشد

...یک نفر هست که با تو .... به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت هر صبح

گونه ی سبز اقاقی ها را

...از ته قلب و دلش می بوسد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 20:51  توسط سوزان  | 

می خندی ؟!

 

به چه می خندی !؟

به چه چیز!؟

به شكست دل من

یا به پیروزی خویش !؟

به چه می خندی...!؟

به نگاهم كه چه مستانه تو را باور كرد!؟

یا به افسونگریه چشمانت

كه مرا سوخت و خاكستر كرد...!؟

به چه می خندی !؟

به دل ساده ی من می خندی


كه دگر تا به ابد نیز به فكر خود نیست !؟

یا به جفایت كه مرا زیر غرورت له كرد !؟

به چه می خندی !؟

به هم آغوشی من با غم ها

یا به ........

خنده داراست.....بخند !!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 13:0  توسط سوزان  | 

مریم

گداي معمولي

 

فكر مي کني چشات چيه ؟ دو تا بلاي معمولي


چه جوريه مگه صدات ؟ يه جور صداي معمولي


فكر مي کني تو چي داري که امثال من ندارن ؟


فقط يه جور ناز و ادا و عشوه هاي معمولي


وقتي ازت حرف مي زنم ديگه نمي لرزه تنم


تو هم يكي مثل همه ، تو آدماي معمولي

اما نه طفلكي اونا ، از خيلي هاشون بدتري


يه عاشق دمدمي و ، يه بي وفاي معمولي


اون قديما يادم مياد فته بودم موهات طلاست


نمي شيه زيرش بزنم ، يه جور طلاي معمولي


بيا فقط يه بار ، فقط يه بار کلاتو قاضي کن


منم مث اونا بودم ؟ اون عاشقاي معمولي ؟


هر چي بودم دلت رو زد شعرا و عاشقونه هام


رفتي سراغ کسي با مو و چشاي معمولي


من نمي گم آدم بايد عاشق چشم و ابرو شه


درديه که خوب نمي شه با يه دواي معمولي


کاش ولي لايقت باشه اونكه شبات مال اونه


فقط مي خوام دعا کنم يه جور دعاي معمولي


تو که شبات روز شدن و روزمو رنگ شب زدي


کاش لااقل بچه بودم با اون شباي معمولي


کاش جاي موندن توي عشق ، تو مشق شب مونده بودم


تو مشكل سفيدي اون کاغذاي معمولي


ما بدجوري بهم زديم حسرت به دل موندم هنوز


بيرون بريم با هم يه روز ، حتي يه جاي معمولي


راستش مي خواستم اولاش نقشي واست بازيكنم


نقش يه دختر خوش بي اعتناي معمولي


ديدي نقاب من چه زود ، افتادو من همون شدم ؟


بازم همون دخترك بي ادعاي معمولي


راستي مي گم شعراي اون از مال من قشنگتره ؟


چي داره که من ندارم ، يه جور اداي معمولي


فكر مي کنم که راه به راه ، بهت مي گه دوست داره


منو شكست نكردن ، همين کاراي معمولي


خوب مي دونم من تو دلم برات مي مردم وليكن


زياد واست جالب نبود اين گفتناي معمولي


چه فايده هر چيزي که بود تموم شد و ديگه گذشت


اينم يه نامه کمتر از نوشته هاي معمولي


نمي دونم تو مي خونيش يا که نگاش نمي کني


به خاطر تازگي ، اون وعده هاي معمولي


همونا که اول مي دن ، به جز تو هيچكس به خدا


يه حرف ساده ي دروغ ، يه بخداي معمولي


اگه که خونديشم بگو ، اين مال يه غريبه بود


يه لطف اگه داري بگو ، يه آشناي معمولي


اما اگه ديدي که نه زيادي اذيت مي کنه


بيا سراغ دختري با روياهاي معمولي


منم مي بخشمت آخه چاره اي جز اين ندارم


مث هميشه قهرا و باز آشتياي معمولي


اگه نخواستي نامه رو ، تو رو خدا پس نفرست


رو عادت هميشگيت ، با اون يه تاي معمولي


خواستم يه جور سادگيمو فقط بهت نشون بدم


نامه تميزه ولي با ، مداد سياي معمولي


من خيليم بد نبودم ، سعي مي کنم بد نباشم


خب بعضي وقتا بد مي شم ، از اون بداي معمولي


ديگه مزاحم نمي شم تو کاري با من نداري ؟


تكيه کلام خودته ، اين جمله هاي معمولي


فقط يه چيزي دوس دارم به يه سوال جواب بدي


غير از تموم پرسشا و ، سوالاي معمولي


پشت چراغ چشم تو گل بفروشم تو مي خري ؟


بهم نگاه کن به چش يه جور گداي معمولي

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 19:37  توسط سوزان  | 

از زبان یک مرد

 

خاطرات یک مرد از زبان خودش...

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود
.
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ

وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم

مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم
.
لباش همیشه سرخ بود
.
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه

وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد
.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم
.
دیوونم کرده بود
.
اونم دیوونه بود
.
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد
.
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم
.
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه
.
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد
.
بعد می خندید . می خندید و

منم اشک تو چشام جمع میشد
.
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت
.
قدش یه کم از من کوتاه تر بود
.
وقتی می خواست بوسش کنم ٫

چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم
.
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد
.
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫

لبامو می ذاشتم روی لبش

داغ بود وقتی می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .
می سوختم
.
همه تنم می سوخت
.
دوست داشت لباشو گاز بگیرم
.
من دلم نمیومد
.
اون لبامو گاز می گرفت
.
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده

وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫

نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد .
شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد
.
من هم موهاشو نوازش میکردم
.
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره
.
شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود
.
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫

لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن
.
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم
.
تا یک هفته جاش می موند
.
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود
.
تموم زندگیمون معاشقه بود
.
نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت
.
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫

میومد و روی پام میشست .
سینه هاش آروم بالا و پایین می رفت
.
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫

می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو
بعد می خندید . می خندید
….
منم اشک تو چشام جمع می شد
.
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره
.
وقتی لخت جلوم وامیستاد ٫ صدای قلبمو می شنیدم
.
با شیطنت نگام می کرد
.
پستی و بلندی های بدنش بی نظیر بود
.
مثل مجسمه مرمر ونوس
.
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد
.
مثل بچه ها
.
قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید

وقتی می گرفتمش گازم می گرفت
.
بعد یهو آروم می شد
.
به چشام نگاه می کرد
.
اصلا حالی به حالیم می کرد
.
دیوونه دیوونه

چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو
.
لباش همیشه شیرین بود
.
مثل عسل

بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم
.
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم
.
می خواستم فقط نگاش کنم
.
هیچ چیزبرام مهم نبود
.
فقط اون

من می دونستم (( بهار )) سرطان داره
.
خودش نمی دونست
.
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم
.
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد
.
بهار پژمرد
.
هیچکس حال منو نمی فهمید
.
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم
.
یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫

دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود
.
دستمو روی سینه اش فشار دادم
.
هیچ تپشی نبود
.
داد زدم : خدا

بهارمرده بود
.
من هیچی نفهمیدم
.
ولو شدم رو زمین
.
هیچی نفهمیدم
.
هیچکس نمی فهمه من چی میگم
.
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫

هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫
هنوزم دیوونه ام

احساس شما بعد از خواندن این داستان چیست ؟

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 18:18  توسط سوزان  | 

باز اومدم

 

 

در پرتو مهر یزدان

سلام ٬ من باز اومدم ! ببین چند وقته نیومدم اینجا ! یه احساس غریبی دارم ٬ ممنونم از همه ی

اونایی که با اینکه نبودم ولی باز یه سری بهم میزدن ٬

یه متن براتون مینویسم٬ به نظر خودم که قشنگه! شما هم نظرتونو بگین

*****

!!!نمیدانم چرا

نمیدانم چرا رفتی٬ نمیدانم چرا ! شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت

چشمان من باشی نمیدانم کجا٬ تاکی٬ برای چه! ولی رفتی٬ و بعد از

! رفتنت باران چه معصومانه میبارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک

برداشت٬ و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و

گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمیداشت تمام

بالهایش غرق در اندوه غربت شد٬

! و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد٬ و من با آنکه میدانم تو هرگز

یاد من را با عبورخود نخواهی برد٬ هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام

... برگرد

! ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید٬ کسی از پشت

قاب پنجره آرام و زیبا گفت٬

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن

...خطا کردم

و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید٬ کنار انتظاری که بدون

پاسخ و سردست٬ و من در اوج پائیزی ترین ویرانی یک دل٬

نمیدانم چرا ٬

شاید به رسم عادت پروانگی مان! باز برای شادی و

...خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 18:49  توسط سوزان  |