همین و بس !!
دلم گرفته ...
نمیدونم از چی یا از کی ولی نمیخوام بریزم تو خودم و مثل همیشه لبخند بزنم ...
نه ، من نمیتونم ... یعنی میتونم ولی نمیخوام ...
میخوام حرفامو از دلم بریزم بیرون ... شاید با این حرفا ... شایدم با این اشکا ...
نه ... انگار اینم نمیتونم ...
حرفای من بیشتر به درد نگفتن میخورن ...
راحت نیستم ، هیچوقت راحت نبودم ... هیچوقت نتونستم اون چیزیو که ازش ناراحتم رو
اونجوری که میخوام بنویسم یا بگم ...
همه ی حرفام همیشه سانسور شدن ... همیشه گذاشتمشون واسه یه وقت دیگه ...
نمیدونم این " یه وقت دیگه " کی میرسه ...
شایدم هیچوقت نرسه ... آره میدونم نمیرسه ...
مثل همیشه باید سرمو گرم چیزای چرت کنم تا یادم بره ...
میدونم مسخرست ولی تنها راهه ...
آره من میتونم از چیزای چرت دور و اطرافم حرف بزنم ...
از اینکه شبا با آینه میخوابم ...
از اینکه یادم میره ناخنهامو کوتاه کنم ... شایدم وقت نمیکنم ...
از اینکه ظرف شستنو دوست دارم ! میدونم که تو هم میدونی ...
ولی این تنها اسمیه که میتونم روش بذارم که وقتی شروع میکنم به ظرف شستن
آنچنان غرق فکر و هپروت میشم که نمیفهمم کی تموم شدن ...
من دستم کنده ولی خودم طولش میدم ...
آره ، طولش میدم تا یه کم با خودم باشم ...
یه آهنگ غمگین که بهم آرامش میده ...
یه بار نه دو بار نه سه بار نه ... سیر نمیشم ازش ...
دوست دارم هی بزنم اولش ...
شاید خیلی وقتا هم اصلا به جمله هاش گوش نکنم ولی دوست دارم صدای اونو بشنوم ...
آره همین بهتره که خودمو سرگرم چیزای بچه گونه بکنم ...
به سر کشیدن پارچ آب یا ناخنک زدن به غذا قبل از آوردن به سر سفره ...
یا تنبلی کردن واسه باز کردن در ، که بعد از چند بار که یکی هی هی زنگ میزنه
بار آخر آیفونو بردارم و با حرص تمام بگم بله ...
و از اون ور صدای نا آشنایی بیاد و کلی خجالت بکشم ...
آره ، بذار همین که بعد از کلی اصرار خودم موهامو کوتاه کنم و بعدش پشیمون بشم
بشه بزرگترین دغدغه ام ...
که وقتی میرم جلو آینه و آرایش میکنم و به خودم میرسم ، کسی بهم نگه
که قراره جایی بری ؟! یا کسی میخواد بیاد ؟!
که منم توجیهش کنم که مگه حتما باید کسی بیاد تا من به خودم برسم ؟!
اصلا مگه من واسه بقیه اینکارو میکنم که اینو میگی ؟!
واسه خودمه ... واسه دل خودم ... واسه روح خودم ...
دوست دارم حموم کردنم دوساعت طول بکشه ...
که آبو باز کنم و بشینم زیرش و با خودم باشم ...
آبو سرد کنم ... بعد گرم کنم ... دوباره سرد کنم ...
رگهای دستم زیر آب سرد خیلی خوب مشخص میشه ...
آخرشم تو یه ربع آخر همه ی کارامو بکنم و بیام بیرون ...
بذار کودک بمونم ...
بذار فقط به اینا فک کنم و یادم بره که چند سال دارم ...
کفشی رو که اندازه ی پام نیست به زور پام کنم ...
با اینکه پامو زخم میکنه و نمیتونم راه برم ، ولی چون دوسش دارم مهم نیست ...
بذار همینجوری هم خوش باشم ...
با چند بار دیدن یه فیلم که خیلی دوسش دارم و هر بار با دقت تمام می بینم ...
پارک وی ... لاست ...
آره میخوام همون بچه ای باشم که از خدا تو ذهنش یه تصویر ساخته ...
من ایمان دارم به قبولی اون نمازی که اون دختر اومد و تو مسجد خوند ...
با آستینای تا شده ، با شلوار نسبتا کوتاه که فک میکنم جورابم پاش نبود و شالش که کشیده بود
جلو و از پشت موهاش دیده میشد ...
با اینکه اونجا چادر بود ولی چادر سر نکرد و همونجوری نمازشو خوند ...
من میدونم نمازش قبوله ... چون بهش ایمان داره ...
فقط نماز نیست ... فقط ظاهر آدما نیست ...
اندازه ی یه انسان تو کل جهان هستی نقطه ای بیش نیست ...
آره همون نقطه ای که با خودکار رو کاغذ میذاریم ...
خدا نمیاد ببینه رد مهر رو پیشونیه کی جا کرده ...
تو لحظه های خوشیت یه بار تو دلت بگی " خدا ممنون " کافیه ...
یا وقتی از کنار کوه های عجیب میگذری ...
یا وقتی بارون میاد ...
همه میگن بارون ، اما من میگم " عشق بازی خدا با بنده هاش " ...
ولش کن ... نمیخوام حتی به اینم فک کنم که قبل از این دنیا تو یه دنیای دیگه زندگی کردیم ...
به نشونه ی اینکه وقتی با خدا حرف میزنیم یا وقتی قرآن خونده میشه ...
موهای بدنمون سیخ بشه ...
در می کده هم خدای بینی ، با خلق خدا اگر نشینی ...
آره همینه ... خود خودش ...
من باور کردم که زندگی اجبار نیست ...
خوشم اومد از این جمله که زندگی دو روزه ، الانم تو عصر روز دومیم ...
شاید بگم دوست دارم همین الان بمیرم ولی ...
همه میدونن که ته دلم این نیست ...
به این حقیقت رسیدم که
من اگر برخیزم ، تو اگر برخیزی ...
همه هیچ کاری نمیکنن و فقط نگاهمون میکنن ...
این بازی کی میخواد تموم بشه ؟! کی باید تمومش کنه ؟!
خودمم میدونم ... خودتم میدونی ... اونم میدونه ...
که من فقط دارم خودمو گول میزنم ...
تکرار اشتباهای گذشتم ... همینه و بس !!
بی خیال ... نمیخوام فکر کنم بهش ... با اینکه یه لحظه هم از ذهنم بیرون نمیره ...
با اینکه دوسش دارم ...
نمیخوام فکر کنم ...
آره جونم ، بزن به بی خیالی ...
میخوام بچه باشم و بچه گونه فکر کنم ...
کاش کوچیک می موندم تا حرفامو از نگاهم بخونن ... نه حالا که بزرگ شدم و فریاد هم که میزنم
باز کسی حرفمو نمی فهمه ...
" خدایا فاصله ات تا من خودت گفتی که کوتاهه ...
از اینجا که من ایستادم چقدر تا آسمون راهه ؟! "
پ.ن1 : تب دنیا نمیذاره ... سر راه بهشت من درخت سیب می کاره ...
پ.ن2 : میدونم من اگر برخیزم ، تو بر نمیخیزی ...
پ.ن3 : نخورده ، مستم !!
پ.ن4 : من از روییدن خار بر سر دیوار دانستم که والایی بدین بالانشینی ها نمی باشد ...
